خزان عشق

با وزش باد وریزش برگان زرد آفرین آتش نیمه مشتعل دلها خاموش می گردد وعشق بهاری هم چون گلی با طراوت پژمرده میشود .وباد ملایم پاییزی صفحات آن را هم چون دل شاداب من پراکنده میکند .غنچه گلهای بهاری همچون دل شاداب من پرا کنده می کند ....غنچه گلهای بهاری همچون لبخند

شیرین  دلبران فصل پاییز شکفته وپرپر می گردد عشق من نیز آن بلبل سر مست که هر دم بر گلی زیبا می نشیند .با شروع  خزان از هم می پاشد افسوس..........

افسوس که حزن و اندوه خزان عشق به ابدیت را اتز قلبم می زداید وآتش آنرا برای همیشه  از دلم محو

میکند .

به یاد می اورم که در پای بوته گل سرخی آرمیده  بودم .گل سرخی به دستم داشتم  وبه یاد تو میبوییدم

ودر عالم خیال بر سینه ات جای میدادم .

اما...بادی خشن وغضبناک گلبرگها را پر پر کرد واز دستم ربوده بود این باد هم مانند تو دلی از سنگ داشت  زیرا تو هم چنین جفایی  در حقم نمو دی .

آتش عشق خود نیز با آن گل ها به سوی دیگری فرستادی آری تو وباد خزان سوزش مطبوع عشقم

را بجایی بردی که در آنجا جز خدای پاک ومقدس والهی والاهی عشق کسی را قدرت  پرواز نیست .

با کاسته شدن حرارت دل رنج کشیده ام  روح وجانم از این محیط پر شور  وغوغا به مکان ساکت و

آرامی خواهد رفت ودر آن وقت من دیگر حزن اندوهی در دل رنج دیده ام نخواهم داشت .